تبلیغات
خدا - عشق - غزل
 
تا شقایق هست زندگی باید کرد

زود بـاور میکنـم ایـن روزھـا

نوشته شده توسط :محمد مهدی وند
چهارشنبه 11 دی 1392-12:41 ق.ظ

عاشقم بابی کسی سرمیکنم این روزھا

مینشینم یـاد دلبــــــر میکنــم ایـن روزھـا

دلبری نادیدہ دارم؛جان خود راچون اویس

بـا شمیــم او معطـــــر میکنـم ایـن روزھـا

یا دعای عہد میخانم که محبـوبش شوم

یـا دعـای ندبـه ازبـر میکنــــم ایـن روزھـا

خلـق می گویند نزدیک است ایام ظہور

بــی قــرارم زود بـاور میکنـم ایـن روزھـا




نظرات() 

مهدی شهابی

نوشته شده توسط :محمد مهدی وند
چهارشنبه 29 آبان 1392-02:01 ق.ظ

من دلم را که می‌تپد با تو  ـ گرچه گمراه ـ  دوست می‌دارم
با تو معدود خنده‌هایم را   ـ گرچه کوتاه ـ  دوست می‌دارم
چشم خود را که دیده بود تو را، دست خود را که چیده بود تو را
پای خود را که مدتی شده بود، با تو همراه دوست می‌دارم
هر کسی را که دارد از تو نشان، همه را فارغ از زمان و مکان
مثل عکس عروسی‌ات که در آن، شده‌ای ماه دوست می‌دارم
غصه را در پی رمیدن تو، گریه را درپس ندیدن تو
لحظه‌ای را که بعد دیدن تو ، می‌کشم آه ... دوست می‌دارم
یادم آمد ... غزل که می‌گفتم ؛ دوست می‌داشتی و می‌خواندی
به همین خاطر است شعرم را ،  گاه و بی‌گاه  دوست می‌دارم
تو عیار محبتم شده‌ای  دوستت دوست ، دشمنت دشمن
هرکسی را که دوست می‌داری، ناخودآگاه دوست می‌دارم





نظرات() 

کتاب اموش وزن

نوشته شده توسط :محمد مهدی وند
سه شنبه 28 آبان 1392-02:02 ق.ظ

صالح سجادی

نوشته شده توسط :محمد مهدی وند
سه شنبه 28 آبان 1392-01:08 ق.ظ

آن روزها زمینِ سترون ثمر نداشت
یک تلِ خاک بود و جز این مختصر نداشت
آدم هنوز داخل بازنده‌ها نبود
حوا هوای وسوسه بازی به سر نداشت
نمرود ادعای خدایی نکرده بود
زرتشت از تقدّس آتش خبر نداشت
مریم هنوز باکره و نیل بی‌خراش
موسی عصای معجزه، عیسی پدر نداشت
وقتی خدا سرودِ ازل را ترانه کرد
غیر از غزل به قالب دیگر نظر نداشت
هر روز کارِ شعرِ شدن را ادامه داد
دست از سر تخیّل و تصویر برنداشت
وقتی تمام دفتر خود را سیاه کرد
برگی سپید جز دل پاک بشر نداشت
استاد بیت آخر خود را که می‌نوشت
غیر از سه حرفِ اسمِ خودش بیشتر نداشت
او عشق، خط سوم خود را تمام کرد
آن خط سومی که به جز دردسر نداشت
سِحری که در نظاره لیلی نهفته بود
ای کاش بر اراده‌ی مجنون اثر نداشت
دستی که طرح چهره‌ی یوسف کشیده بود
انگار از وجود زلیخا خبر نداشت



نظرات() 

غزل حسین جنتی در سوگ استاد قهرمان

نوشته شده توسط :محمد مهدی وند
سه شنبه 28 آبان 1392-01:08 ق.ظ

غم چیره گشت، توبه چه خواهد زِ جانِ من؟
ساقی! کجاست شیشه ی من؟ استکانِ من؟
غم چیست؟ غم چه کرد؟ که دانست در جهان؟
من دانم و خدای من و استخوانِ من!
چندان دلم شکسته که دیگر عجیب نیست،
آید صدای شیشه اگر از دهانِ من!
صد برگه ی سفید پسش داده ام ، بس است
کِی خسته می شود فلک از امتحانِ من؟
ای مرگ! دشمنانِ مرا هیچ دیده ای؟
ای خیمه بسته دور و برِ دوستانِ من!
هر ملتی به نامِ بزرگی ست سربلند
وایا به حالِ ملتِ بی قهرمانِ من!




نظرات() 

قربان ولیئی

نوشته شده توسط :محمد مهدی وند
سه شنبه 28 آبان 1392-01:07 ق.ظ

چه عاشقانه فراموش کرده‌ام خود را
در این سکوت که خاموش کرده‌ام خود را
لطیف می‌وزی از غیب و می‌روم از هوش
شبیه پنجره آغوش کرده‌ام خود را
بگو فرشته بیاید به غار روشن روح
که چشم بسته‌ام و گوش کرده‌ام خود را
بیا ترنّم عرشی! عبور کن آرام
که زیر گام تو مفروش کرده‌ام خود را
شهید عشق تواَم، بی‌قرار، مثل درخت
به وجد آمده، گُل‌پوش کرده‌ام خود ر



نظرات() 

محمد ابراهیم لگزیان

نوشته شده توسط :محمد مهدی وند
سه شنبه 28 آبان 1392-01:06 ق.ظ

در گرگ و میش لحظه‌ها شب را رها کرد
آهسته در آیینه خود را جا‌به‌جا کرد
تقدیر، گیس دختر این قصّه را نیز
امشب برید و در دل توفان رها کرد
بی‌آن که داماد خودش را دیده باشد
بیچاره خود را وارد این ماجرا کرد
دیگر برایش خوب و بد فرقی نمی‌کرد
چیزی نگفت و دست و پایش را حنا کرد
وقتی که دید این قصّه پایانی ندارد
نفرین دنیا را نثار کدخدا کرد
می‌خواست شاید از خودش چیزی بگوید
می‌خواست شاید... گریه او را مبتلا کرد



نظرات() 

علی حاجتیان فومنی

نوشته شده توسط :محمد مهدی وند
سه شنبه 28 آبان 1392-01:04 ق.ظ

پیرم اگرچه با تو جوانم برای تو
هر روز هفته دل‌‌نگرانم برای تو
شنبه سکوت تلخ، پر از وهم و جست‌‌جو
یک‌‌شنبه مثل باد وزانم برای تو
روز دوشنبه پیرهنم رنگ دیگری‌‌ست
خاکستری نشسته به جانم برای تو
روز سه‌‌شنبه عاشقی‌‌ام تازه می‌‌شود
تا یک دهن ترانه بخوانم برای تو
روز چهارشنبه جنون، درد، بی کسی
در بی بهار خویش خزانم برای تو...
تا پنج‌‌شنبه‌‌‌‌ها که کنار توام و شعر
پر می‌‌کشد ز باغ لبانم برای تو
لم می‌‌دهم کنار تو در عصر جمعه‌‌ای
یعنی بمان که با تو بمانم برای تو
روز و شبم ز خواب و خیال تو پر شده است
هر روز هفته دل‌‌نگرانم برای تو



نظرات() 

مهدی عابدی

نوشته شده توسط :محمد مهدی وند
سه شنبه 28 آبان 1392-01:04 ق.ظ

می‌روم، رفتن از این دیدار مشکل‌تر که نیست
دوری، از وصلی حقارت‌بار مشکل‌تر که نیست
گیرم آتش زد مرا اندوه بی‌سامانی‌ام
سوختن، از ساختن با عار مشکل‌تر که نیست
از چه می‌ترسانی‌ام؟ یک عمر تنها بوده‌ام
عزلت این بارم از هر بار مشکل‌تر که نیست
نیست آسان‌تر ز چشمان تو مضمونی، که هست
هست در معنا از این اشعار مشکل‌تر؟ که نیست
کوه هم باشی اگر، با صبر آبت می‌کنم
ترک تو از ترک این سیگار مشکل‌تر که نیست



نظرات() 

مهدی عابدی

نوشته شده توسط :محمد مهدی وند
سه شنبه 28 آبان 1392-01:03 ق.ظ

مثل زهری تلخ در شیرینی قندی کثیف
بر لبانت نقش بست آن‌روز لبخندی کثیف
خوب یادم هست آن لبخند زهرآلود را
پارک ساعی، ساعت شش، عصر اسفندی کثیف
پنج ماه از بیستم اسفند تا مرداد رفت
ما جدا اما رقم می‌خورد پیوندی کثیف
رفتی و در نکبت تنهایی‌اش جان کند دل
مثل یک زندانی مسلول در بندی کثیف
بی‌تو تهران چیست؟ آیا از بلندی دیده‌ای؟
آسمانی تیره، برجی کج، دماوندی کثیف



نظرات() 

فاضل نظری

نوشته شده توسط :محمد مهدی وند
سه شنبه 28 آبان 1392-01:02 ق.ظ

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند
تا کاج جشنهای زمستانی‌ات کنند
پوشانده‌اند «صبح» تو را ابرهای تار
تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند
یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند
ای گل گمان مکن به شب جشن می‌روی
شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه‌ای است که قربانی‌ات کنند



نظرات() 

صالح سجادی

نوشته شده توسط :محمد مهدی وند
سه شنبه 28 آبان 1392-01:01 ق.ظ

راوی این غزل منم ، ترکش... ترکشی که شکسته یک پر را
ترکش کوچکی که می فهمد فرق یک تانک با کبوتر را
من درآغاز کار مین بودم ، بر سرم یک فشار کوچک هم
می توانست منفجر بکند ، مغز یک تانک یا نفربر را
ساختندم، به جبهه آوردند، چند روزی گذشت تا اینکه
در شبی تیره کاشتند مرا صبح فردا که فتح خیبر را...
صبح فردا صدای ملتهبی پشت بی سیم گفت "یا زهرا"
چه بگویم قیامتی برخاست که سرافکنده کرد محشر را
زوزه ی توپ نعره ی موشک ، شیهه ی لوله ی مسلسل ها
در هوا خون و خاک می دیدم ، بر زمین قطعه قطعه پیکر را
ما ولی زیرخاک می گفتیم کار یک مین ضد تانک این است
وقتی از رویمان عبور کنند منفجر می کنیم معبر را
تانکها رد شدند از آر پی جی و خزیدند سمت معبر ما
دوستانم همه عمل کردند تا که من آخرین نفر بر را...
من ولی واقعا نمی دانم از چه آن لحظه منفجر نشدم
و فقط عاجزانه دیدم که تانکها می زدند سنگر را
هر چه کردم که منفجر بشوم ، نشد و رد شدند بعثی ها
زیر پاهایشان نمی دیدند بهت یک مین گیج و ابتر را
سالها زیر خاک پوسیدم ، توی این سالها چه ها دیدم
با تمام وجود حس کردم سختی جنگ نابرابر را
الغرض هشت سال جان کندم تا شنیدم که جنگ پایان یافت
همه کم کم به خانه بر گشتند تا بسازند باز کشور را
زندگی باز زنده شد هر چند خانه آن خانه ی گذشته نبود
مادری صحبت پسر گم کرد خواهری سایه ی برادر را
همه رفتند وباز من ماندم خسته و ناامید و فرسوده
به امیدی که باز برگردند پاکسازی کنند معبر را
سالها می گذشت تا اینکه ظهر یک روز داغ شهریور
یک کبوتر نشست بر رویم و تکان داد روی من پر را
آه من ترکش همان مینم ، ترکش مین احمق و گیجی
که بجای دریدن یک تانک منفجر کرد یک کبوتر را...



نظرات() 

فاضل نظری

نوشته شده توسط :محمد مهدی وند
سه شنبه 28 آبان 1392-01:00 ق.ظ

معنی بخشیدن یک دل به یک لبخند چیست؟
من پشیمانم بگو تاوان آن سوگند چیست؟
گاه اگر از دوست پیغامی نیاید بهتر است
داستان‌هایی که مردم از تو می‌گویند چیست؟
خود قضاوت کن اگر درمان دردم عشق توست
این سرآشفته و این قلب ناخرسند چیست؟
چند روز از عمر گل‌های بهاری مانده است
ارزش جان‌کندن گل‌ها در این یک چند چیست؟
از تو هم دل کندم و دیگر نپرسیدم ز خویش
چارة معشوق اگر عاشق از او دل کند چیست؟
عشق، نفرت، شوق، بیزاری، تمنا یا گریز
حاصل آغوش گرم آتش و اسفند چیست؟



نظرات() 

فاضل نظری

نوشته شده توسط :محمد مهدی وند
سه شنبه 28 آبان 1392-01:00 ق.ظ

کبریایی توبه را بشکن! پشیمانی بس است
از جواهر خانة خالی نگهبانی بس است
ترس جای عشق جولان داد و شک جای یقین
آبروداری کن ای زاهد! مسلمانی بس است
خلق دل‌سنگ‌اند و من آیینه با خود می‌برم
بشکنیدم دوستان! دشنام پنهانی بس است
یوسف از تعبیر خواب مصریان دل سرد شد
هفتصد سال است می‌بارد! فراوانی بس است
نسل پشت نسل تنها امتحان پس می‌دهیم
دیگر انسانی نخواهد بود قربانی بس است
بر سر خوان تو تنها کفر نعمت می‌کنیم!
سفره‌ات را جمع کن ای عشق! مهمانی بس است!



نظرات() 

فاضل نظری

نوشته شده توسط :محمد مهدی وند
سه شنبه 28 آبان 1392-12:59 ق.ظ

پس شاخه‌های یاس و مریم فرق دارند؟
آری! اگر بسیار اگرکم فرق دارند
شادم تصور می‌کنی وقتی ندانی
لبخندهای شادی و غم فرق دارند
بر عکس می‌گردم طواف خانه‌ات را
دیوانه‌ها آدم به آدم فرق دارند
من با یقین کافر، جهان با شک مسلمان
با این حساب اهل جهنم فرق دارند
بر من به چشم کشتة عشقت نظر کن
پروانه‌های مرده با هم فرق دارند



نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox